بت مغرور
-
تاریخ: 1396/9/28 ساعت: 22:51
همانند بُتی مغرور و زیبایی تو ای دختر من ابراهیم می گردم شکستت میدهم آخر و شاید هم مرا با آتش عشقت بسوزانی اگر اینگونه هم گردد ، اسیرت می شوم ، بهتر نگاهت می کنم سردی ، نگاهت می کنم گرمی به بازی ام گرفتند این دو تا چشمان خیر و شر دلت را می بُری از من و من درگیر چشمانت عمیقا گیر کردم بین اسم دل بُر و...
دخترچادرسفید
-
تاریخ: 1396/9/28 ساعت: 22:51
دختر ِ چادر سفید ِ سینی ِ چایی به دست! ای که هرگز در خیالم هم نمی آیی به دست! معذرت میخاهم از اینکه به خابت آمدم خسته ام از بی تو بودن، درد ِ تنهایی بد است می نشستی روبرویم کاش، دلتنگ ِ توام می روی با ناز و هی با عشوه می آیی بد است من غریبه نیستم کافی ست یک فنجان ِ چای بیش از این من را اگر شرمنده بن...
ای خوبترین
-
تاریخ: 1396/9/28 ساعت: 22:51
درسوگ عموی عزیزم بعدتوطایفه ای بی کس وتنها ماندهدهن باغ گل از رفتن تو وا ماندهچشم بربستی و هنگام خداحافظی اتچشم برهم زدنت مثل معما ماندهپاکی قلب توومهرووفای توعزیزیادگاریست که از یاد تو اینجا ماندهکوتوانی که کمی شعروغزل تازه کنمبعدتو حسرت وغم ؛ جنسی از اینها ماندهدرغمت طایفه ای طبل عزا می کوبندشب ای...
کاشف اسرار
-
تاریخ: 1396/9/28 ساعت: 22:51
اما کم و بسیار ! چه یک بار چه صدبار تسبیح تو ای شیخ رسیده ست به تکرار سنگی سر خود رابه سر سنگ دگر زد صد مرتبه بردار سراز سجده و بگذار از فلسفه تا سفسطه یک عمر دویدم آخر نه به اقرار رسیدم نه به انکار در وقت قنوتم به کف آیینه گرفتم جز رنگ ریا هیچ نمانده ست به رخسار تنهایی خود را به چهار آیینه دیدم بیز...
بی تو
-
تاریخ: 1396/9/28 ساعت: 22:51
نیستی! آغوش من احساس سرما می کندپنجره سگ لرزه هایم را تماشا می کند صبح تا شب در اتاق کوچکی زندانی ام مادرم با من سر این عشق دعوا می کند زخم بر خود می زنم ، تا درد از حد بگذردبعد تو تنها مرا اندوه ارضا می کند می گذارم سر به روی شانه ی تنهایی ام غم بساط اشک هایم را مهیّا می کند بالشی که شاهد هق هق زدن...
عالجناب
-
تاریخ: 1396/9/28 ساعت: 22:51
سلام عالیجناب فرصتی دست داد سلام کنمبه پیشگاه شریف شما ادای احترام کنم دوباره پناه بیاورم به آستان شانه های شمادوباره دل شوریده رسوای خاص و عام کنم کمی بوسه واجب شرعی ست اگر اجازه دهیدکه چاشنیِ مستی تان با شراب و جام کنم بریده ام از نام و آبرو عالیجناب می دانید ؟نفس گرفته ام امشب خیال های خام کنم دل...
چشمان تو
-
تاریخ: 1396/9/28 ساعت: 22:51
یک برکه ی پُر قو یا یک بوم دورنگ است؟ بین دوقبیله، سرِ چشمان تو جنگ است! چشمان تو مستعمره ی من شده امروز تیمور اگر در طلب فتح تو لنگ است! مثل غزلِ پخته ی سعدی ست نگاهت هربار مرورش بکنم باز قشنگ است وقتی تو نباشی ، چه امیدی به بقایم؟! این خانه ی بی نام و نشان، سهم کلنگ است باید که به صحرا بزنم گاه گد...
خواب باغ
-
تاریخ: 1396/9/28 ساعت: 22:51
این بار جز صفا خبری نیست بین باغ از ضجه کلاغ ها اثری نیست بین باغ حتما که حال تک تک گنجشک ها خوش است از بالشان نه خون نه پری نیست بین باغ آرامشی عجیب فضا را گرفته است می پرسم از خودم ... خطری نیست بین باغ ؟ انگار این یه خواب که انقدر خرمه این خواب خوبیه تبری نیست بین باغ ناگاه یک صدای بلند و... من ا...
زیرآوار
-
تاریخ: 1396/9/28 ساعت: 22:51
نقش ویرانه ترین حالت یک انسانم زیر زنجیره ای از آجرِ و شن پنهانم خونی ام! زخم عمیق پس از این زلزله ام ! مات و مبهوت خبرهای همین ولوله ام زیر آوار در آرید مرا دست به دست مثل امداد نجاتی که در این مرثیه هست ریه سنگین شده، یک جرعه هوا می خواهد دم به دم از نفس سینه من می کاهد آهن و آجر این خانه به سر، م...
زیرخط فقر
-
تاریخ: 1396/9/28 ساعت: 22:51
زیر خط فقر تو نان و پنیری خورده ای؟ کودکت را دست خالی سوی دکتر برده ای؟ زیر خط فقر در سرما شبی خوابیده ای؟ دست پینه بسته یک کارگر را دیده ای؟ زیر خط فقر از درمانده گی خندیده ای؟ با شکست عزت نفست، مدام جنگیده ای؟ زیر خط فقر در سطل زباله گشته ای؟ با خجالت و نداری سوی خانه رفته ای؟ زیر خط فقررخت کهنه ا...
برخیزوبخوان
-
تاریخ: 1396/4/13 ساعت: 5:27
تقدیم به هواداران استادشجریاندر صوت و صدا سرمد و استاد تویی توخوش باش که خواننده ی "بیداد"تویی توای «سروچمان»«بی توبسرکی شود»آخرسرو و گل آلاله و شمشاد تویی توهر مرغ خوش آواز، اسیر قفسی شددر باغ وطن بلبل آزاد تویی توای حنجره ازجنس طلا،خسروخوباندر قحط صدا صاحب «فریاد» تویی توراز دل ما بود به آوای «وفا
کدخداودزد
-
تاریخ: 1396/4/13 ساعت: 5:27
گرگ ها در گله، ذکر روی چوپان می کنندکدخداها دزد را در خانه مهمان میکنند شیخ ها در بسترِ رقاصه ی زیبای شهردعویِ شور و سماع و وصفِ عرفان میکنند فصل سرما رفت و خیلِ این ذغالین مسلکانخنده بر بیچارگی های زمستان می کنند آخر پاییز آمد، جوجه ها را کشته اندگربه ها عابد شدند و کارِ انسان میکنند جان ما هر روز
چشمهایت بختیاری
-
تاریخ: 1396/4/13 ساعت: 5:27
سر به جنگل میگذارد آسمان از دست ِ عشقتتا که پشتش خم شود رنگین کمان از دست ِ عشقت قد و بالا آبشاری! چشمهایت بختیاری!رنگ ِ لبهایت اناری! ای امان از دست ِ عشقت ای "الاهه"! ناز کم کن، گُل بریز و چای دم کنبعد از این کمتر ستم کن بر "بنان" از دست ِ عشقت حضرت ِ انگور ِ نم نم! مست کردی هرچه آدممیخورد بر هم د
زیرباران
-
تاریخ: 1396/4/13 ساعت: 5:27
زیر ِ باران، هر نخ ِ سیگار می چسبد عجیب دست توی ِ دست های ِ یار می چسبد عجیبمعنی ِ بی تاب بودن هایمان جز "عشق" چیست؟ شور و شوق ِ لحظه ی ِ دیدار می چسبد عجیبکوچه باغ ِ خاطرات و خش خش ِ برگ ِ درخت پرسه های ِ خیس در رگبار می چسبد عجیبآسمان سقفی قدیمی، پُر تَرَک از آذرخش قطره قطره بر سرت آوار می چسبد عج
بوسه ات....
-
تاریخ: 1396/4/13 ساعت: 5:27
یک حدیث دیگری دارد خدا با بوسه ات..لالبی الا لبت لابوس الا بوسه ات... گرمی لبهای تو ، دائم به دردم می خورددر کنار سردی شبهای دریا بوسه ات... گرمی دستان تو یا باده ی چشمان توگرچه کار هر دوشان مستی ست اما بوسه ات... این والضالین ترین شعر من مغضوب توست...اهدنا اللبهای تو تا صبح فردا بوسه ات... قل هو ال
غریبانه
-
تاریخ: 1396/4/10 ساعت: 5:52
عاشقم ، دیوانه ام با اسمِ خود جارم بزن عاشقی هم جرم دارد نازنین دارم بزن منگِ منگم ، گیجِ گیجم ، اصلا امشب مثلِ بنگ در تَهِ اندوهِ سیگارِ تمامِ غصه ها بارم بزن! با ترامادول رفیقم از شبی که رفته ای ! وقت کردی یک سری هم بر دلِ زارم بزن ای نگاهت آتشِ نمرودیانِ قبلِ من آتشی بر شعرِ من یا جمله آثارم بزن
شام آخر
-
تاریخ: 1396/4/10 ساعت: 5:52
باز سیگار و من و شامی که سرسام آور است شاهرگ ، تیغ و توهّم ، شام شامِ آخر است فصلِ پایانی دِرامِ آخر است و ماجرا ............ شاعری دیوانه شاکی ، متهم یک دختر است هم شما را دوست دارم هم نمی خواهم ترا ! حالِ ما اینروزها دختر خدایی محشر است بار بست و بار کرد و رفت او از کوچه مان باز تو همسایه ی مایی د
افکاربنگی
-
تاریخ: 1396/4/10 ساعت: 5:52
سکوتِ سایه هایِ سردِ سنگی هوا آلوده ی افکارِ بنگی! میانِ دین و کفر و حسِ انکار نه من رومیِ رومی و نه زنگی خودم را هم شبی رگبار کردم که از شهرِ خودم هم بار کردم برایِ اینکه از ما خسته میشد... خدا هم عاشقانه دار کردم!!! خدا راحت شد از مخلوق خویش و من اینجا رنجِ آدمها کشیدم نه از حوّا نه از آدم که از
ممنوع است
-
تاریخ: 1396/4/10 ساعت: 5:52
عشقِ من سر به دلِ یار زدن ممنوع است بوسه بر گونه ی دلدار زدن ممنوع است قصد دارم بزنم شاهرگ دستِ خودم حیف در شهرِ شما دار زدن ممنوع است ! حق نداریم که تنهایی مان پر بکنیم قُلِ قِلیان ، پکِ سیگار زدن ممنوع است مُردَم از بس که سکوتیدم ! و حرفی نزدم آه در شهرِ شما جار زدن ممنوع است گریه در شهرِ شما اوجِ
عشق
-
تاریخ: 1396/4/10 ساعت: 5:52
عشق با اینکه کمی سرخوش و سهل انگار استوقت یادآوری خاطره ها هوشیار است گریه های سرخود خوب به من فهماندند بدترین قسمت دلسوختگی انکار است تا خداحافظی اش هیچ نمی دانستم زندگی بیشتر از مرگ مصیبت بار است از همان روز که او رفت خودم فهمیدم زنده مانی خود مرگ است که بالا جبار است دست ما نیست فقط تجربه